دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )
115
تاريخ ايران ( دوره تيموريان ) ( فارسي )
سال پيش از پدرش دار فانى را وداع گفت ، و لذا از ميان پنج فرزند شاهرخ فقط محمد طرغاى معروف به الغ بيك براى او باقى ماند . او در زمان مرگ پدرش ، نه جزو ملازمان دربارى بود و نه اينكه در هرات زندگى مىكرد . در واقع او گاهى به عنوان ميهمان در دربار ظاهر مىشد و هرگز براى شركت جستن در امور امپراتورى دعوت نمىگشت ؛ او از سال 812 / 1409 يكى از شاهزادگان كمابيش مستقل در سمرقند بود . الغ بيك تا اين زمان سكه به نام پدرش ضرب مىكرد ، امّا فرمانهاى او به نام يكى از خانان دست نشانده چنگيزى كه خود وى منصوبش كرده بود ، صادر مىشد ؛ او براى لشكركشيهاى پدرش سربازان كمكى تدارك مىديد ولى هرگز بشخصه در آنها شركت نمىكرد . چنين مىنمايد كه وى كمكى به خزانه عامره هرات نمىكرد و يا به هر حال هرگز دست به چنين كارى نزد . مسأله جانشينى تحت شرايط موجود ، مىتوانست موضوع نسبتا مستقيم و بىپردهاى باشد . باوجود اين تا سال 848 / 1444 زمانى كه شاهرخ بيمار بود و مرگ قريب الوقوعش پيشبينى مىشد ، انتظار اغتشاشات و نابسامانيهايى مىرفت كه اكنون حالت جدى پيدا كرده بود . در آن زمان محمد جوكى به هرات رفته بود با اين اميد كه بر تخت پدر بنشيند ؛ در حالى كه قشون با هدايت گوهرشاد به سرعت و بهطور محرمانه سوگند اتحاد با علاء الدوله بن بايسنقر ( متولد 820 / 1417 ) خورد ، ولى وقتى اوضاع برگشت ، موضع خود را براى تغيير حاكم عوض كرد . علاء الدوله بن بايسنقر همراه عبد اللطيف فرزند الغ بيك ، پيشتر از حاميان خاتون در هدايت امور حكومت بود . چنين مىنمايد كه مرگ شاهرخ آنچه را كه بعد از مرگ تيمور رخ داد ، دوباره تكرار كرد . بار ديگر اينجا شخصيت برجسته و قدرتمندى كه بتواند خودش را در برابر القائات قدرتطلبانه شمارى از شاهزادگان مطرح كند ، وجود نداشت . البته در اينجا مشابهتها تا اندازهاى به هم خورد ، چون در اين زمان فردى چون شاهرخ در صحنه وجود نداشت تا از جريان عمومى حوادث استفاده كند و يا كمكهاى قابلتوجهى را براى برپايى تشكيلات متمركز فهرستبندى كرده و بدين ترتيب وحدت امپراتورى را حفظ كند . از اينها گذشته ، به زودى روشن شد كه آنچه در روزگار بيمارى شاهرخ در سال 848 / 1444 تجربه شد ، علاوه بر اينكه مسأله جانشينى را حل و فصل نكرد ، بلكه آن را بدتر هم نمود . گوهرشاد كه شاهرخ را در آخرين لشكركشى خود همراهى مىكرد ، عبد اللطيف را كه در اردوى سلطنتى حضور داشت ، وادار نمود تا فرماندهى عالى سپاه را برعهده بگيرد . ابو القاسم بابر بن بايسنقر ( متولد 825 / 1422 ) با همدستى خليل سلطان بن محمد جهانگير ، فرزند دخترى شاهرخ ، باروبنه اصلى سپاه را غارت كرده و به سمت خراسان راندند . علاء الدوله كه در هرات باقيمانده بود ، منتظر نتيجه بازى شد ، ولى وقتى كه از چگونگى شكلگيرى اوضاع باخبر